بچه های شمال

خیلی خودخواهانه است ... اما همیشه فکر میکردم ما شمالی ها دوست داشتن و عاشقی را بهتر میفهمیم.

شمال ، حال و هوایش ... بو و رنگش .... همه برای عاشقیست.

بوی جنگل های شمال ، با طعم تنه ی خیس درختان پیر و جوان ، با شبنم روی گلبرگ ها ... مَجاز قلب عاشقی ست که در آغوشی بی دغدغه و رها ، آرمیده است.

آسمان گاهی گرفته و گاهی نیلی اش ... هوای همان دلی ست ، که دل داده.

دل داده و مدام در تب و تاب دلدادگی ، میگیرد ، ناز میکند، ناز میخرد و میخندد.


وَ... اِی وای از لحظه شروع  ...

مانند همان دمی ست که کفشهایت را کنده ای ، پای برهنه روی شن های ساحل ...

خیره به دریا میشوی و  لحظه ها را میشماری تا موج،  پاهایت را لمس کند.

برای چند ثانیه مسخ میشوی ، زمان می ایستد و موج آرام آرام عقب میکشد.

و از آن لحظه ، حسی همیشگی در زندگی ات جا خوش میکند.

درست مثل شروع عاشقی ... 

با یک نگاه و یک تماس می آید ، مسخ میکند و اثرش تا ابد خواهد بود.


باید بچه شمال باشی...

شمالی ها این حس ها را بهتر میدانند.


منبع این نوشته : منبع
شمال ,لحظه ,عاشقی

غریبانه

و من در کل این جهان ...
چنان غریبم ، که گاهی شک میکنم

به تمام دوستی ها شک میکنم

به تمام خندیدن ها شک میکنم

به خوبی ، به بدی 

به دروغها و راست ها شک میکنم

دل آزرده ام ... سخت هم دل آزرده ام

و حتی نمی دانم دل آزردگی ام از چیست ؟

از زودرنجیست ؟ 
از دانستن زیاد است و یا ندانستن زیاد ؟

از دل است ؟  از فکر است ؟ توهم است یا حقیقت ؟

نمی دانم ...

من در درون خودم گم شده ام.
هر چه میروم ...  تمام نمیشود.


منبع این نوشته : منبع
تمام ,میکنمبه ,میکنمبه تمام

بردگی مدرن !

یک جا در زندگی ات ناگهان میبینی بیشتر از آنکه رسیدن را یاد گرفته باشی ، گذشتن را یاد گرفتی

بیشتر از آنکه طعم رسیدن برایت خوشایند باشد

گذاشتن و گذشتن و فراموش کردن می شود نوستالژی زندگی ات

تمام آینه ها را میشکنی

تمام دوستت دارم ها ، دوست داشتن ها ، با هم و به خاطر هم ماندن ها و با هم خندیدن ها را میشکنی

آرزوهای گاه خیلی ساده و منطقی ات را میشکنی

و این شکستن ، بی صدا و آرام ، میشود حقیقت تلخ زندگی ات

غرورت را میشکنی ، به دستان خودت

می اندازی دور

برده میشوی 

برده ی شکستن !

برده ی فراموش کردن 

برده ی تنهایی


منبع این نوشته : منبع
زندگی

سال های ننوشتن !

آن روز ها که مینوشتم ...
از این دفتر و دستک خبری نبود.

نوشته های من جای دیگر است.

من از روزی که ننوشتن را آغاز کردم ... آمدم اینجا

آن زمان که من مینوشتم ....

همه عاشق میشدند ...

میشد با نوشته هایم غمگین شد ...

میشد گریست ...

میشد شاد شد ...

آن زمان که من مینوشتم شادی و غم هر دو زیبا بودند

هر کدامشان ریشه داشتند و شاخ و برگی

شاخ و برگشان میشد پرو بال نوشتن .

این روزها ...

شادی و غم و عشق و دوری و جدایی  

با هم دست به یکی کرده اند ...

هر شادی را غمیست و پایان عشق هم جداییست

مثل چند واژه متفاوت ، در سطری مبهم از زندگی .

جایی که نه رنگ هست ، نه بو ...

رابطه ها سرد ...

واژه ها بی معنی ...

غربتش بی پایان ...

ابهامش بیداد میکند !


منبع این نوشته : منبع
میشد ,شادی ,مینوشتم

ابهام !

چه سخت و دلگیر است که من دیگر نمیدانم از چه باید بنویسم ...

واژه های زیبای دیروز کجا و .... کلمات مبهم امروز کجا ...

با حال مبهم زندگی ام ،چه کنم ؟
با دلدادگی های مبهم امروز، چه کنم ؟

با این تنهایی پر ابهام ،چه کنم ؟

با این ابهام بی ثمر، چه کنم ؟

به دلی که عادت کرده نلرزد، چه کنم ؟

با این همه عاشقانه برای ارغوان بی نام ، چه کنم ؟

با نوشته های خوانده نشده ام ، چه کنم ؟

با نانوشته های روز های تلخم، چه کنم ؟
با این سکوت دایم ...
با این بی تفاوتی ...

با این ابهام ...

در سرزمین از شور خالی این دل ، چه کنم ؟




منبع این نوشته : منبع
ابهام ,مبهم

باز هم ارغوان

میدانی ارغوان ... آخر همه قصه  ها و بازی های دنیا ، برایم به تو ختم میشود.

به یاد تو نبودن ، بزگترین گناه کبیره است که میشناسم.

چه فرقی میکند ،

نهایتش ، ابر های لمیده بر بستر سبز کوهای شمال

مستور نگاه خیره تو به آسمان میشوند

و شاید شرم ، بارانشان میکند بر درختان چنار

و آن نگاه عاشقانه تو و خورشید

و عشق بازی ات در آن پرتو طلایی رنگ

برق تمام چشم های عاشق دنیا ، میبرد

برق عاشقانه چشمان من که سالهاست ، رفته است

اولین باری که تنه سردت در زمستان غربت را

که دست به دعای خورشید بود ... دیدم

برق عاشقانه چشمانم را گذاشتم کنار و نشستم به تماشا

تماشایت شد تمام عبادت و آرامشم

از ان روز ، به یاد تو نبودن ، بزرگترین گناه کبیره ام شد

در بند تماشایت ، زمان را سپردم به دنیای خیال

و خیالت ، خیالم را مجال عشق داد .



منبع این نوشته : منبع
عاشقانه ,گناه کبیره

30 سالگی

با پای پیاده و دست خالی آمدم  ...

در این مجاز زندگی ، شلوغی را انتخاب کردم .

تا توجهی جلب نکنم.... تا دیده نشوم.

هر از گاهی در کنج خلوت زندگی ام نشستم و نوشتم .... با خیال راحت

که کسی نمیخواند ... یا اگر میخواند ، مرا نمیشناسد تا قضاوتم کند!

 خودم را برای خودم نوشتم.

 رفتن را شروع کردم ، بدون اینکه کسی بویی ببرد.

سنگ انداختم به عمق جانم ، تا صدای عمقش را بشنوم.

با خودم تکرار کردم که مرد ، مردود مرور زمان نمیشود.

گهی پیچیدم به راست و گهی چپ و نالیدم از اینکه در "میانه ها" ول معطلم.

گاهی زمان از دستم در رفت. غربت باورم شد.

آرزو کردم طعم تنهایی زندگی ام را ساده نفروشم

 صبوری ،  برایم شکلی از ایمان شد  و لبخند نیایش من شد با پروردگارم

پر رنگ و رسوا بودن را بر همرنگ بودن ترجیح دادم

از کام سیگار  گفتم و کام رفاقت هایی دودش صد ها فرسنگ با دود سیگار فاصله داشت

راضی ام ...

نه بابت آنچه همه میبینند.

بابت آنچه کسی نمیبیند!

بابت این کنج خلوت.

بابت این پاکیزگی.






منبع این نوشته : منبع
بابت ,زندگی